![]() |
![]() |
|
| این است |
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟ فرمود چهار اصل:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 10:56 توسط رز |
|
|
سنگ پشت پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛ سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي. خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود. و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد. چرا؟ چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 9:7 توسط رز |
|
|
۱- Confidence اعتقاد: اهالي روستايي تصميم گرفتند که براي نزول باران دعا کنند. روزي که تمام اهالي براي دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط يک پسربچه با چتر آمده بود،اين يعني اعتقاد. ۲- Trust اعتماد: اعتماد را مي توان به احساس يک کودک يکساله تشبيه کرد،وقتي که شما آنرا به بالا پرتاب ميکنيد،او ميخندد ..... چرا که يقين دارد که شما او را خواهيد گرفت،اين يعني اعتماد. 3- Hope اميد: هر شب ما به رختخواب مي رويم بدون اطمينان از اينکه روز بعد زنده از خواب بيدار شويم.ولي شما هميشه براي روز بعد خود برنامه داريد،اين يعني اميد.
با اعتقاد،اعتماد و اميد زندگي کنيد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 18:43 توسط رز |
|
|
خودت را دوست داشته باش وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم آرامش را حس کردم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم هر روز در خودم تعمق کردم. این مقدمه دوست داشتن خود است. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم از تنها بودن خوشم آمد، در خلوت سکوت محاصره شدم و شگفت زده به فضای درون وجودم گوش کردم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم از طریق گوش کردن به ندای وجدانم، خودم رئیس خودم شدم. این طوری خدا با من صحبت می کند، این ندای درونی من است. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم خودم را بی جهت خسته نمی کردم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم در خود حضور یک احساس معنوی را حس کردم که مرا هدایت می کند، سپس یاد گرفتم که به این نیروی معنوی اطمینان کنم و با آن زندگی کنم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم دیگر آرزو نداشتم که زندگی ام طور دیگری باشد. به این نتیجه رسیدم که زندگی فعلی برای سیر تکاملی ام مناسب ترین است. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم دیگر احتیاجی نداشتم که به وسیله چیزها یا مردم احساس امنیت کنم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم آن قسمت از وجودم یا روحم که همیشه تشنه توجه بود، ارضا شد و این شروعی برای پیدایش آرامش درون بود. این جا بود که توانستم شفاف تر ببینم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم فهمیدم که در مکان درست و زمان درستی قرار دارم، سپس راحت شدم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم برای خودم رختخواب پر قو خریدم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم خصوصیتی را که می گفت همیشه باید ایده آل باشم ترک کردم، آن دیو لذت کش را. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم بیشتر به خودم احترام گذاشتم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم تمام احساساتم را حس کردم. آنها را بررسی نکردم، بلکه واقعاً حس کردم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم فهمیدم که ذهن من می تواند مرا آزار دهد، یا گول بزند، ولی اگر از آن در راه قلب و درونم استفاده کنم، می تواند ابزار بسیار سودمندی باشد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 10:28 توسط رز |
|
|
روزگاری مردی فاضل زندگی میکرد. او هشتسال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا میشد و دعا میکرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 8:55 توسط رز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر لحظه زندگی گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند دیروز به تاریخ پیوست فردا معما است و امروز هدیه است |
|
RSS
|